کافی ست دلت بهار باشد ...
از اشک تو سبز می شود خار ...
از خنده ات آب می شود برف...
در دست تو لانه می کند سار ...
کافی ست بخواهی ...
آسمان را بر اسب سیاه شب، سواره...
دست تو به ماه می رسد ...
باز از پنجره می چکد، ستاره....
بذر از تو و صد جوانه از من...
کافی ست که با زمین بگویی ...
سرخ ترین عاشق از تو سرسبز ترین ترانه از من ...
کافی ست که وقت پرکشیدن ...
در چشم تو انتظار باشد ...
کافی ست بخوانی آسمان را...
****یا اینکه دلت بهار باشد*****
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
یاد بگیریم که هر روزمان را با این جمله آغاز کنیم:
خــداونـــدا تـــو را بــه خــاطــر مشکـلاتــی ،
که در زنـــدگی نـــدارم ،شکــر می گــویـــم…!
ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿ ܓ✿
انسانها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند
اما لذتهایشان را نمیشمارند
اگر آنها را هم میشمردند
میفهمیدند که به اندازه کافی از زندگی لذت بردهاند …
حجابم یعنی دعای مادرم ♡
♥️یعنی محبت خدایم♥️
☆اینکه زن باشی☆
☆و از آبشارهای زیبای موهایت لذت ببری☆
♟ولی آن را بپوشانی ...♟
♧و پنهان کنی♧
♤تا حتی تاری از آن معلوم نباشد!♤
◆اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش مادرم زهرا را دارد◆
♣️که دست دعا بلند کند♣️
♡و بگوید خدایا:♡
★دختران امت پدرم, همه زیبایی ها را داشتند★
✘و معیوب و مفلوج نبودند✘
♚ولی برای رضای تو ♚
⇦زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند!⇨
♥️پس تو محبت کن خودت را در دل هایشان پنهان کن!♥️
یک پیرزن چینی دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان
بر یک تیرک چوبی بردوش خودحمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترک داشت ومقداری ازآب آن به زمین می ریخت ،
درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میشدو
زن همیشه یک کوزه ونیم ،آب به خانه می برد.
ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بودک
ه فقط می توانست نیمی ازوظیفه اش را انجام دهد.
پس از دوسال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد
وازطریق چشمه باپیرزن سخن گفت.
پیرزن لبخندی زد وگفت
"" هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده درسمت تو روییده اند
ونه در سمت کوزه,سالم؟""
اگرتو اینگونه نبودی این زیبایی ها طروات بخش خانه من نبود.
طی این دوسال این گلها را می چیدم وباآنها خانه ام راتزیین میکردم.…
هریک ازما شکستگی خاص خودرا داریم
ولی همین خصوصیات است که زندگی مارا در کنار هم لذت بخش و دلپذیر میکند.
"" باید درهر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی ""
" پس به دنبال شکستگی ها نباش که همه به گونه ای داریم
فقط نوع ان متفاوت است و این اصلا شرمندگی ندارد خلقت ما این گونه است."
دختر بچه ای معلول شفا گرفته بود ، آوردنش
پرسیدم : چی دیدی میشه بگی ؟
با آرامش خاص گفت ، فقط به پدرم بگو بیاد
به پدرش گفت :
آقایی نورانی به سرم دست کشید و گفت؛
« به پدرت بگو به خواهرم چیزی نگوید آبرو داری کند »
اشک پدر ریخت رو به من کرد و گفت :
وقتی دخیل بستم به امام رضا گفتم؛
می خوای دخترمو شفا ندی ، نده...
ولی اگه برگردم میرم قم به خواهرت گلایه میکنم...
.
.
.
منبع : معجزات امام رضا ع صفحه101
زن یعنی ناز هستی در وجود/
زن یعنی یک فرشته در سجود/
زن یعنی یک بغل آسودگی/
زن یعنی پاکی از آلودگی/
زن یعنی هدیه ی مرد از خدا/
زن یعنی همدم و یک هم صدا/
زن یعنی عشق و هستی، زندگی/
زن یعنی یک جهان پایندگی/
زن یعنی اردیبهشت، فصل بهار/
زن یعنی زندگی در لاله زار/
زن یعنی عاشقی، دلدادگی/
زن یعنی راستی و سادگی/
زن یعنی عاطفه، مهر و وفا/
زن یعنی معدن نور و صفا/
زن یعنی راز، محرم، یک رفیق/
زن یعنی یار یکدل، یک شفیق/
زن یعنی مادر مردان مرد/
زن یعنی همدم دوران درد/
زن یعنی حس خوش، حس عجیب/
زن یعنی بوستانی پر نصیب/
زن یعنی باغهای آرزو/
زن یعنی نعمتی در پیش رو/
زن یعنی بنده ی خوب خدا/
زن یعنی نیمی از مردان جدا/
زن یعنی همسری خوب و شفیق/
زن یعنی بهترین یار و رفیق/
زن یعنی انفجار نورها/
زن یعنی نغمه ی روح و روان/
زن یعنی ساز موسیقی جان/
زن یعنی مرهم هر خستگی/
زن یعنی بهترین وابستگى/
تقدیم به همه خانمهای گل...
شادی ها
همان طور که آمده اند
برمی گردند
بی آن که پشت سرشان را نگاه کنند
چیزی که می ماند
غم است
که حتما" چیز هایی را
با خود برده
یا
جا گذاشته
مثل زخم ها
که در هر حال
ردی از خود
بر جای می گذارند...
پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز ٬انگشت خود را قطع کرد وقتی که نالان طبیبان را مطلبید ٬ وزیرش گفت :هیچ کار خداوند بی حکمت نیست ٬پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت تر شده وفریاد کشید در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است ؟ودستور داد وزیر را زندانی کردند .
روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت وانجا انقدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله ای وحشی تنها یافت ٬ انان پادشاه را دستگیر کرده وبه قصد کشتنش به درختی بستند اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان کاملا سالم باشد ٬وچون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند واو به قصر خود بازگشت در حالی که به سخن وزیر می اندیشید دستور ازادی وزیر را داد .وقتی وزیر به خدمت شاه رسید ٬شاه گفت :درست گفتی قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ٬ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایده ای داشته .وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زده وپاسخ داد : برا ی من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم واگر انروز در زندان نبودم حالا حتما کشته شده بودم .
ای کاش سر از الطاف پنهان حق در میاوردیم که اینگونه ناسپاس خدا نباشیم
ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
قلبمان به وسعـــتِ دریــــا!
جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و سیـــــگار دود میــــکنیم!!!
ما با همــــان دستان پهن و زبر تو را نوازش میکنیم!!!
با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم و تو آرامــــ میشوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروت مان را""نسنج""!!!
""نــــخ بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
...اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
می گویند قلب هر کس به اندازه مشت اوست
اما من قلبهایی را دیده ام
که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند
دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جای نمی گیرند
مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند
و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد
در عوض دلهایی هم هستند،
که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند
دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند ،
اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند .
هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است،
به دستت نگاه کن
وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف می کنی ...
زن و شوهر جوانى كه تازه ازدواج كرده بودند، براى کسب تجربیات زندگی پیش پیرمردی دانا رفتند.
پيرمرد دانا به حرمت آن زوج جوان از جا برخاست و آنها را كنار خود نشاند... او از مرد جوان پرسيد: چقدر همسرت را دوست دارى؟
مرد جوان لبخندى زد و گفت: تا سرحد مرگ او را دوست دارم و تا ابد هم چنين خواهم بود.
و از همسرش نيز پرسيد: شما چطور؟ به شوهرت تا چه اندازه علاقه دارى؟ ... زن، شرمناك تبسمى كرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از اين احساسم نسبت به او كاسته نخواهد شد.
پير عاقل تبسمى كرد و گفت: بدانيد كه در طول زندگى تان لحظاتى رخ مى دهد كه از يكديگر تا سرحد مرگ متنفر خواهيد شد و اصلا هيچ نشانه اى از علاقه ی الانتان در دل خود پيدا نخواهيد كرد و حتى حاضر نخواهيد بود كه يك لحظه چهره همديگر را ببينيد! در آن لحظات سخت، عجله نكنيد و بگذاريد ابرهاى ناپايدار نفرت از آسمان عشق شما پراكنده شود و دوباره خورشيد محبت بر كانون گرمتان پرتو افكنى كند.
در آن ايام، اصلا به فكر جدايى نيفتيد و بدانيد كه «تا سرحد مرگ متنفر بودن» تاوانى است كه براى «تا سرحد مرگ دوست داشتن» مى پردازيد. سعى كنيد در زندگى تان هميشه تعادل را حفظ كنيد
ساعت ۸ صبح همراه اول میخواد میلیونرم کنه !!!!
.
ساعت ۱۰ بانک پارسیان با اصرار میخواد یه لکسوس بهم بده !!!
.
ساعت ۱۲ بانک پاسارگاد میگه بیا یه آپارتمان تو شمال تهران بهت بدیم!!!!
.
ساعت ۲ برنج آوازه اس داده که ۲۵۰ میلیون بهت بدم واست کافیه دادا ؟؟!!!؟
.
ساعت ۴ رب یک و یک گفت بیا یه سفر دور دنیا ببرمت حالشو ببری !!!!
.
ساعت ۶ دنت تصمیم گرفته ۳ تا از آرزو های بزرگ منو برآورده کنه
.
ساعت۷ هم که از سر کار تعطیل میشم بی اعتنابه اس های
رگباری همراه اول که التماسم میکنهداداش بیا یه ۲۰ میلیون
همینجوری بهت بدم !! دست میکنم تو جیبم ببینم
کرایه تاکسی تا خونمو دارم یا نه !!!
بعد که میبینم ندارم راهمو میکشمو پیاده میرم خونه!!!!!
اینجور آدم قانع و چشم و دل سیریم من بع مولا !!!!!!
وگرنه واسه ما که ریخته )))))))
پسر داییم دهه هشتادیه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کردن سالی ۳ میلیون!
یادش بخیر ناظممون میگفت فردا ۵۰۰ تومن کمک به مدرسه با خودتون بیارید,
خونه ما میریخت به هم,
بابام میگفت فردا میام در اون مدرسه رو گل میگیرم...
از مهدي، 25 ساله، مشمول سربازي به مارك عزيز، 26 ساله،
موسس facebook و چهره سال تايم
مدتها طول كشيد تا تصميم بگيرم تو را با چه خطاب كنم. آنقدر به چشمان روشنت كه روي مجله تايم نقش بستهاند، خيره شدم تا از بين هزاران حس خوب و بد، عنواني مناسب براي تو پيدا كنم: رفيق. تو يك سال از من بزرگتري مثل دهها دوست نزديك ديگري كه داشتم و دارم. شايد اگر تقدير مكان زندگي ما را يكي ميكرد، مثلا در ايران، شايد هم محلهاي بوديم، روزها فوتبال ميزديم و شبها در خيابان ميگشتيم. شايد همخوابگاهي بوديم، صبحها همديگر را از خواب بيدار ميكرديم، تا دانشگاه با هم گز ميكرديم، بين كلاسها در بوفهي دانشگاه چاي ميخورديم و شبها ساعتها به بحث و صحبت با هم گرم بوديم. گرچه نميدانم من اگر آمريكا بودم چهها بر ما ميگذشت ولي ميدانم ميتوانستيم كنار هم بنشينيم و تو به من بگويي «هي رفيق، ايدهاي به سرم زده، پايهاي؟»....